تبليغاتX
*.*.*.*.*خانوم گل*.*.*.*.*
*.*.*.*.*خانوم گل*.*.*.*.*

و این منم...... زنی با کوله باری از تجربه های خوب وبد.............!!!!!!!!!!!!!

سلام..........

 

امروز ازبس حالم کوکه اومدم یه چیزایی بنویسم و برم..........

فکرکنم ازبرکت این روز مقدسه(روزعرفه)که اینقد حالم خوبه.......

صبح وقتی باصدای زنگ گوشیم بیدار شدم دیدم هوا خیلی خوب و ملسه خواستم بخوابم اما خوابم نبرد.

ساعتونگاه کردم دیدم ۱۱:۳۰ گفتم بلندشم ببینم بقیه کجان؟

همه روزه بودن و برای رفتن به نمازجمعه درحال تکاپو..به جز من که بی نهایت تنبل تشریف دارم.......

خلاصه زنگ زدم به محمد بهش گفتم موقع رفتن به خونتون بیا دنبال من چون تنهایی حوصلم سر میره

وقتی دخترخواهرم و خواهرشو رسوندیم به مراسم باهم رفتیم خونشون.....

وقتی مامانش وخالش رفتن دوتایی شروع کردیم به شستن ماشین اونم توهوای بارونی با بارش نم نم بارون.......

خلاصه بازم مثل همیشه بارون منو لبریز از عشق و احساس کرد........و.........

خلاصه ساعت ۴ سوار ماشین شدیم و رفتیم باهم یه دوری زدیم تا اینکه بابا زنگ زد به محمد و ازش خواست اونو ببره خونه ی بابابزرگ....

الان یه ۱۰ دقیقه ای میشه که اومدم و منتظر تماس خاله جونم تا باهم بریم باغ این یکی بابا بزرگم یش داییم اینا.................

 

نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 16:28 توسط *خانوم گل*| |

امروز پنج شنبه ۲۸ آبان ۸۸

 

صبح وقتی چشامو باز کردم دیدم بوی بارون تو اتاق پیچیده.......

عجب حس و حالی داره وقتی هواابریه و بارون میباره.........

من که پرمیشم از احساس عاشقانه.........

همیشه همینجور بودم.....یادمه وقتی بچه بودم تا بارون میبارید میرفتم تو کوچه با بچه های همسایه از دم در تا ته کوچ میدویدم و شعر بارون میا نم نم....پشت خونه ی عمه ........عمه عروسی داره......مرغ و خروسی داره........

چه روزایی بودن اون روزا!!!!!!!!!!!

دلم لک زده برای یه لحظه بودن تو اون روزا......!!!!!!!!!!!!

کاش میشد فقط چند لحظه برگردم به اون وقتا .............. اما حیف.......!!!!!!!!!!!!!

دیشب با محمد رفتیم خونشون، شب رو اونجا موندم تا لنگ ظهر خوابیدم بعد هم بلند شدم تند تند شروع کردم به درست کردن ناهار تا ساعت ۲که محمد از سرکاراومد ........

موقع برگشتن منم میخواستم برگردم خونمون هرچی اصرار کردم پیاده بریم قبول نکرد گفت تا برسیم خیسه خیس میشیم.........

خیلی هوس کرده بودم توبارون با محمد قدم بزنم اما ................

خوب چیکار میشه کرد ..........مردا مرغشون فقط یه پا داره........نه کمتر............نه بیشتر!!!!!!!!!!

قبل از اینکه نامزدی کنم همیشه به خودم میگفتم وقتی به اوین که میخوام رسیدم هروقت بارون اومد میرم باهاش زیر بارون اونم بدون چتر قدم میزنم............

ما آدما قبل از اینکه به اون چیزی که میخواهیم برسیم هزارتا نقشه براش میکشیم وقتی رسیدیم و اون چیزایی که توتصورمون بوده صورت نمیگیره احساس دلزدگی از تموم علایقمون پیدا میکنیم........

کاش محمد قبول میکرد فقط یه دیقه بامن زیر  بارون قدم بزنه تا اینقد اعصابم بهم نریزی......

هرچند طفلک محمد حق داشت قبول نکنه چون هم دیرش شده بود هم اینکه بدنش به سرما حساسه و زود سرما میخوره........برعکس من که تو قطب هم که باشم بازم سرما نمیخورمووووووووووو

نمیدونم چرا بی مقدمه شروع کردم به پست دادن آخه اصلا قصدنداشتم بیام آپ کنم........

ولی با اینکار یه خورده آروم شدم ..........

الان هم برم تنهایی زیر بارون قدم بزنم و با خدا به قول معروف عشق بازی کنم...........

هیچ وقت این جمله تو فیلم اغماء یادم نمیره.

الیاس به دکتر طاها گفت وقتی بارون میباره خدا داره با بنده هاش عشق بازی میکنه................

این دفعه دیگه جدی جدی رفتم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 16:51 توسط *خانوم گل*| |

سلامممممممممممم

 

خانوم گل باز با کلی تاخیر اومد

 

ببخشید که اومدنام این همه طول میکشه آخه متاهلیه و هزار دردسر

 

بخداهرجی سعی میکنم زودزودبیام باز نمیشه  آخه یه پام اینجاس یه پام خونه ی محمد         

 

جونمه دیگه فرصت نمیکنم بیا براتون آپ کنم

 

فکر کنم وقتی ازدواج کردم بیشتر وقت کنم بیام آپ کنم

 

ازبس آپ نکردم دیگه نوشتن هم یادم رفته بذارین امشب کلی فکر کنم بعد بیام اتفاقای

مهمو براتون بگم

 

تا آپ دیگر فعلا بای باییییییییییی

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 13:58 توسط *خانوم گل*| |

سلام...

اين آپ حرفهاي منه براي يكي كه مياد كامنت خصوصي ميذاره

 نميدونم كيه اما ميگه دوستت دارم.........!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


آقا يا خانوم يه آشنا تو ك پيغام خصوصي ميذاري لااقل خودتو معرفي كن


تو كي هستي كه سرلغ داداشم رو ميگيري؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اگه نميخواهي بگي كي هستي ديگه نميخوم برام كامنت خصوصي بذاري .

در ضمن من منظورتو از كامنت بعديت نفهميدم چيه؟!!!!


هر حرفي داري واضع و روش بگو و هي آسمون ريسمون نباف


من اصلا يادم نيست تو كي هستي كه بخوام اسمتو بزرگ بنويسم يا كوچيك!!!!!!!!!


من موندم تو كي هستي كه منو دوس داري اما من نميشناسمت و به يادت نميآرم؟؟؟؟؟؟؟؟؟


اميدوارم دفعه ي بعد با اسم بيايي و برام كامنت بذاري



نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 4:46 توسط *خانوم گل*|

سلام به همه ي دوستاي جيمگل و مهلبون خودم 

به كلبه ي بزرگ و مجلل من خوش اومدين.......صفا آوردين... 


تو اين چند روز كه نيومدم آپ كنم اتفاق خاصي نيوفتاده. اين روزها هم مثل هر روز خدا فقط و

فقط ميگذره و كاري هم به خوش بودن يا نبودنه ما نداره.

هرروز مثل روز قبل......تكرار ، پشت تكرار........

نه تغييري .....نه هيجاني.. نه حتي اضطرابي كه براي چند ثانيه هم كه شده منو از اين سكون و تنهاي 

خلاص كنه!!!!!!!!! 

از اين تكرار مكرر روزها خسته شدم.....نميدونم چيكار كنم تا از اين بي حوصلگي و كسلي دربيام؟!!! 

اينم ميدونم كه باعث يك نواختيزندگيم خودم هستم...

چون نه هدفي دارم، نه اميدي، نه برنامه ي مشخصي براي زندگي كه باهاش خودمو از

اين بيهودگي بودن در آرم 

اما با همه ي اينا از خداي خودم ممنون و شاكرم بابت همه ي نعمتها و سلامتي كه بهم داده 

تا ازش درست استفاده كنم 

اينبار چون چيزي واسه گفتن ندارم ميخوام براتون چندتا مطلب جالب و خوندني بذارم

اميدوارم خوشتون بياد. 

_________________________________________________________________________


زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود،تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند.او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید و بر روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند. وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت،متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.پیش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمی‌داشت، آن مرد هم همین کار را می‌کرد.اینکار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی‌خواست واکنشی نشان دهد.
وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد : حالا ببینم این مرد بی‌ادب چکار خواهد کرد؟
مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش دیگرش را خورد. این دیگه خیلی پرروئی می‌خواست!
زن جوان حسابی عصبانی شده بود.در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که

 زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست،چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه  اعلام شده رفت.وقتی داخل هواپیما روی صندلی‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهدو ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
خیلی شرمنده شد!! از خودش بدش آمد …
یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود.
آن مرد بیسکوئیت‌هایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد…
در صورتی که خودش آن موقع که فکر می‌کرد آن مرد دارد از بیسکوئیت‌هایش می‌خورد خیلی عصبانی شده بود.
و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرت‌خواهی نبود…

چهار چیز است که نمی‌توان آن‌ها را بازگرداند :

۱.    سنگ … پس از رها کردن!

۲.    حرف … پس از گفتن!

۳.    موقعیت… پس از پایان یافتن!

۴.    و زمان … پس از گذشتن!

چرا همیشه ما زودقضاوت میکنیم

*************************************************************

پ.ن) يكي با اسم يه آشنا برام كامنت گذاشته كه فك ميكنم بفهم كيه. از همين جا 

بهت خوش آمد ميگم و اميدوارم موفق باشي. يه چيزي ديگه خوشحال ميشم                                  

اون امانتي ها رو بهم برگردوني

پ.ن) اگه دير به دير ميآم آپ ميكنم واسه اينه كه چيزي براي نوشتن ندارم اگه هم چيزي باشه اينجا

ديگه يه مكان عمومي شده  و نميشه همه چي رو توش ثبت كرد.

پ.ن) ميبينم كه داداش فرياد عزيز هم قدم رنجه فرموده و خونه ي مجلل منو صفا داده.                         

خيلي دلم ميخواد يه بار ببينمت تا ببينم اين داداش مهربونم چه شكليه؟؟


همتون رو به خداي بزرگ ميسپارم


نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 1:0 توسط *خانوم گل*| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت